آرم وبلاگ
پیوندها
جستجوگر

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
لینک RSS
عید غدیر مبارک

 

آسمان تورا می خوانم ....باتمام وجود تورا می خوانم....

 

چرا می تازی؟....به کجا می تازی؟...به کجا شتابان چنین میروی؟....مقصدت کجاست؟...هدفت کجاست؟...پایانیه دنیا؟؟؟....برای چه ما را با خود می بری؟...چه سریع و چه کند پایان دنیا هم می رسد!!!

آسمان....ای چرخ گردان....ای گنبد کبود قصه ها....کجــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟؟؟می چرخی و می چرخی...برای چه؟به چه امید؟؟؟بایست.....

 

آسمان ده روز گذشت...ده روز چرخیدی و با چه سرعتی ....به اندازه ی یک چشم برهم زدن!!!...ده روز پیش عید اضحی بود...عید قربان...عید ابراهیم و اسماعیل...عید قربانی نفس....عید از دوست داشتنیها گذشتن...عید فداکاری در راه رضای خدا...عید....

 

و امروز....

و امروز هم عید است...زیباترین عید...عید اتمام حجت برما...عید ولایت و امامت...عید بالابردن دست علی....عید آغاز امامت....امروز عید علیست...

آسمان؟....امروز نچرخ...امروز را به خاطر این عید نچرخ و تمامش نکن...نگذار این عید نیز بگذرد...اجازه بده تا لحظه لحظه امروز را با تک تک سلول هایمان حس کنیم....

آسمان؟؟؟ امروز همه به عید دیدنی میروند....آسمان کسی به دیدن مهدی(عج)میرود؟...

آسمان ما غافلیم!!! غافل از اینکه امامی در گوشه ای از این دنیا ی خاکی به انتظار یارانش است....ویارانش به انتظار او....

آسمان بچرخ!...بچرخ و تمام کن این انتظار را ....این انتظار بی پایان را...آسمان بتاز...بتازتا ببینم...بتاز تا ببینم امام و حجتم را...امامی که دوستش دارم با تمام وجودم...

به امید عید آخرین امام و حجت نهایی...

 

 

 

عیـــــــد غدیــــــر مبــــــارک

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 88/09/14|+|
داستان تکراری

سلام!!!!!!!

تعجب کردید!؟خودمم تعجب کردم!

خیلی وقته این وبلاگ رو نآپیدم.

چقدر زمان زود میگذره.مثل اینکه دیروز بود که این وبلاگ رو با رضوان توی سایت مدرسه درست کردیم.سر کلاس شیمی!!!فکر کنم گفتم براتون که کلاس سوم دبیرستان ما یک ماه دبیر شیمی نداشتیم و اون روزا بود که اینجا تاسسیس شد(موسسه تی کشنده).اول کار من و رضوان یه هدف داشتیم واسه این جا ولی بعدش نشد و عملی نشد.هدفمون نوشتن یه سری مطالب بودولی خب دیگه نشد.......................

وای که چه زود میگذره زمان.......

الان من و رضوان هرکدوممون دو تا هدف جدا توی دو شهر جدا داریم...............

خیلی جالبه نه؟دو نفرباشن توی یه شهر توی یه مدرسه توی یه نیمکت وبا یه هدف ولی الان .....

 

ماجرا،ماجرای من و رضوان نیست!جدایی،جدایی من و رضوان نیست!ماجرا،ماجرای زندگیه...آره جدایی،جدایی سرنوشت آدماست....

 

همه چیز مثل یه چشم به هم زدنه..... .

-ااااااااااااه... بابا خسته شدیم اینقدر گفتید مثل یه چشم به هم زدن و زندگی کوتاهه و زمان زود میگذره .یه چیز جدید بگو!

 

-آره میدونم این قصه ،قصه تکراریه،قصه ی تکرار هاست و باز هم تکرار و تکرار.آخه کاملا دارم زود گذر بودن زمان رو حس میکنم....میبینم.چیز دیگه ای نمیبینم!

میدونید وقتی می خوام پلک بزنم می ترسم...میترسم وقتی چشامو باز میکنم چیزای عجیبه دیگه ببینم...و هر وقت هم باز میکنم نمی خوام چیزی که رخ داده رو باور کنم....نه که نخوام،نمی تونم.....

آره این قصه تکراری زمان خیلی حرف با خودش داره...گاهی اینقدر زود میگذره که نمیشه یه ثانیه اش رو هم جبران کرد....

 

پـــــــــــــــــــــس بیایید جوری بخندیم،گریه کنیم،بازی کنیم و زندگی کنیم که نخواهیم هرگز جبران کنیم و زمان حال و آینده مان را به خاطر جبران اشتباهات گذشته مان تباه کنیم.

 

موفق و پیروز باشید.

مینا

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 88/08/08|+|
خدا جون دوستت دارم

 

قربون خدا برم.

نمی دونم فیلم عروسکی هادی و هدا یادتونه یا نه؟ من هم یادم نمیاد!!   ولی شکل هادی رو یادم میاد که لباسش راه راه بود. می دونید چرا شکل اون یادمه؟؟؟ چون خدای کودکی من اون شکلی بود. من او رو این جوری تصور می کردم. فقط همش سبز بود و راه راه های لباساش سبز تیره!! 

وقتی بچه بودم تصورم از خدا خیلی خنده دار بود ؛ خدای من سبز بود و تو آسمون. توی آسمون نقاشی هام  نقطه های سبز رو می کشیدم و هر کس می پرسید اینا چیه می گفتم: خداس دیگه!!بهم می گفتن نه ، نگو ! خدا که این جوری نیس!!! و من هم انگشت تحیر بر لبانم خشک می شد و وقتی به خودم میومدم می گفتم پس چه شکلیه؟؟؟

 

 

اما حالا !!

هر وقت دلم می گیره و کمی تو دلم شکی میفته یاد شعر قیصر امین پور میفتم.

خیلی قشنگ گفته. یه حقیقت تلخی رو از تصور کودکان گفته که ما هرگز جرئت بیان آن را هم نداریم. اگرما این ها رو بیان کنیم میگن کفر نگو!!! اما این شاعر چه زیبا بیان کرده. حرف دل همه ی بچه ها رو.

 اما این شعر فکر کنم فقط مختص کسانی است که واقعاً خودشون به خدا ایمان آوردن نه اونایی که با زور و اجبار خدا رو پذیرفتن. او و قشنگ درک کردن.

شعر این قیصر پور رو با هم می خونیم:

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا         خانه ای دارد میان ابر ها

مثل شاه سرزمین قصه ها                  خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از اج و بلور              بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او                  هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان                       نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش            سیل طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب                     برق تیر و خجر آن ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست             هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود           از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین            خانه اش در آسمان دور از زمین

بود؛ اما در میان ما نبود                     مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت             مهربانی هیچ معنایی نداشت

زود می گفتند این کار خداست             پرس و جو از کا او کاری خطاست

هر چه پرسی جوابش آتش است          آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم؛ کورت می کند             تا شدی نزدیک ؛ دورت می کند

کج گشودی دست ؛ سنگت می کند      کج نهادی پای؛ لنگت می مند

تا خطا کردی عذابت می کند             در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود            خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم            در میان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین              بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا          در طنین خنده خشم خدا

نیت من در نماز و در دع                ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه می کردم همه از ترس بود      مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه             مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله           سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود         مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر    راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا           خانه ای دیدم خوب و با صفا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست       گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می توان یک لحظه ماند    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و پایی تازه کرد     با دل خود گوفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین     خانه اش اینجاست؟اینجا درزمین

گفت آری خانه ی او بی ریاس      فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است     مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی       نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانه های اوست     حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آتشی شیرین تر است     مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می کند       قهرهم با دوست معنا می کند

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست    قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست         این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر      از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را یاد برد       نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود       چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا       دوست باشم ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد      سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت      با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با صمیم حرف زد          مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند    با لفبای سکوت  آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد      یا زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت     می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان آشنا             " پیش از این ها فکر می کردم خدا"

 

راستی تصور خدا از بنده هاش چی بوده، چی هست و چی خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 86/06/28|+|
رمضان ماه خداست

وای !

 باز صدای ربنا شهر را در برگرفته. چه زیبا و با شکوه.

گوش فرا دهید که چه زیباست واژه ی " الله اکبر" .

سفره های رنگارنگ همچو رنگین کمان ، هدیه ی خداوند است . چه زیباست رمضان.

خوش به حال ما مسلمانان!! چون کفار هیچ وقت نمی توانند به مهمانی کسی که پرستش می کنند بروند.خدای آنها فقط ساخته ی چوب و سنگ اند . پس به مهمانی چه کسی بروند؟ حال آنکه ما سالی یک ماه به مهمانی پروردگار بزرگمان می رویم.

خدایا دوستت دارم از ته دل.

من رو سیاهم ، چگونه می توانم میزبان را از خود برنجانم؟ کسی که به من زندگی داد، کسی که روحش را در وجودم قرار داد تا بتوانم بفهمم و درک کنم.

چه کسی حاضر است قسمتی از وجودش را بدهد حال آنکه بداند که بنده اش با آن نعمت گناه می کند؟

نمی دانم چگونه به درگاه پروردگارم بروم؟ چگونه سر سفره ی رنگین او بنشینم؟

 

پروردگارا! به حق رمضان ، با لطف و کرمت ، مرا ببخش!!!

پروردگارا! بندگان خود را ببخش وبیامرز.

پروردگارا! بندگان بیمارت را شفا بخش.

پروردگارا! روزی حلا به بندگان خود ببخش.

پروردگارا! همه را به راه راست هدایت فرما.

پروردگارا! همه ی ما را عاقبت به خیر بفرما.

پروردگارا! حاجت حاجتمندان را روا دار.

پروردگارا! ..............

.

.

.

.

آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن یا رب العالمین. 

 

 

 

 

التماس دعا

سر سفره ی افطار یاد ما هم باشید

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 86/06/25|+|
هری پاتر و یادگارهای مرگ
harry potter 7

با سلام .

من کتاب هری پاتر و یادگارهای مرگ رو جدیدا خوندم. واقعا فوق العاده بود. من نمی دونم چه جوری به ذهن j .k. rowling  رسیده.

واقعا فوق العاده بود. چرا نمی فهمید؟؟؟؟ خیلی فوق العاده بود

البته چند جاش یه جورایی بود. ولی در کل خیلی باحال بود. وقتی گذشته دامبلدور و اسنیپ بیان شد این قدر ذوق کرده بودم که اصلا یادم می رفت مهمونی هستم . کتاب رو رها نمی کردم. توی ماشین ( از تهران به کاشان) این کتاب دست من بود و مدام می خوندم. همه می گفتن آخه این چی داره که ولش نمی کنی ؟ هر چی بهشون می گفتم بابا منم از هری متنفر بودم اما دختر خاله ام به زور زندانی آزکابانش رو داد بخونم فیلم ۱و۲ رو هم به من نشون داد دیگه حریفم نشد کتاب رو ازم بگیره. دیگه تابستونا کارم شده بود سری جدید هری رو خوندن. ولی تابستون دیگه چیکار کنم؟؟؟؟ فیلمش رو می بینم.

البته فکر کنم چشمام یه ۲-۳ نمره ای بالا رفت .

حتما بخونید.( آخه می دونید؟ خیلی فوق العاده بود)

 

شرمنده پست بی مزه ایه اما هیجانی شدم دیگه.درکم کنید !!!

فعلا

 

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 86/06/25|+|
اردوی شیــــــــــــــــــــــــــــــــراز

دو هفته پیش همچین وقتی شاهچراغ بودیم و نماز جماعت می خواستیم بخونیم. یادش بخیر. دو هفته گذشت مثل باد. کاش هیچ وقت تموم نمی شد!! هر چند اونجا که بودم مدام دعا می کردم زود تر تموم شه بریم خونه روی تختم بخوابم . برم حمام یه دستشویی تمیز با شیلنگ . ولی الان حاضرم اون سختی ها رو باز تحمل کنم.

سه هفته منتظر بودم که بریم ، اما زمان متوقف شده بود. عقربه ها حرکت نمی کردند. اما بالاخره ...

سه شنبه 18 اردیبهشت 1386 فرا رسید . صبح امتحان ورزش رو دادیم و مونده بود عصر بیاد.

ساعت 7:30 شد و من آماده به آمادگی بنی هاشمی ( محل سوار شدن اتوبوس) رفتم. همه بودن. چه شوقی تو چشمای بچه ها بود. من از همه بیشتر بار داشتم ( مثل همیشه) . فقط مونده بود (به قول مامانم) اتاقم رو با خودم ببرم.

ساعت 9 از کاشان خارج شدیم. اول فیلم مهمان دیدیم . من و رضوان پشت خانم پیغمبری و شهیر ( یعنی ردیف دوم) نشسته بودیم و هانیه و فرشته کنار ما بودن و شیما پشت ما. مریم و فروه پشت شیما. ما مثلاً فیلم می دیدیم ولی در اصل ما بازیگر خوب و توانای  کشور یعنی .... میدیدیم و نفهمیدیم فیلم چی شد.  خانم پیغمبری برگشت عقب و به ما 4 نفر یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و ما از خجالت چــــــــــــــــــــــی؟ بویی نبرده بودیم و همچنان ادامه می دادیم. ( به چرت و پرت گفتن) .

نیمه شب که همه ملت خواب بودن فاطمه معروف به شیرین ( که فکر کنم از بس این دختر شیرینه ، شکرک بزنه) همه ملت رو بیدار می کرد.

صبح ساعت 8 به خوابگاه زیبا رسیدیم. خوابگاه که چی بگم سرباز خونه بود . صبحونه رو خوردیم و یه کم چیزا مون رو جابه جا کردیم. از اونجا که تخت ها دو طبقه بود ، من بالای فرشته خوابیدم .دست چپ فرشته هانیه بود  و دست راستش شیما و رضوان. دست راست من هم مریم و فروه بودن. ( یادش بخیر) . صبحونه نون پنیر و چایی بهمون دادن.

اول به ارگ کریم خان رفتیم چه بی مزه بود فین خودمون خیلی خوشگل تر بود. بعد بازار وکیل رفتیم و بازار خودمون رو به چشم کشیدیم. واقعاً پارچه های زیبایی داش. نمی دونم کسی واقعاً اونا رو می خرید؟ بعد یه دفعه گفتن می ریم شاهچراغ. بیشتر بچه ها هم چادر نداشتن و باید اونجا کارت شناسایی می دادیم و چادر می گرفتیم. دو ساعت وایسادیم تا چادر بهمون دادن که اتوبوس اومد و گفت بریم ناهار. دوبار چادر ها رو پس دادیم. و رفتیم نهار و جوجه کباب رو زدیم تورگ و بعد رفتیم خونه تا بخوابیم اما باز هم نخوابیدیم که هیچ فعال تر از قبل هم شدیم بهاره یه پاکت پر از آلوچه آورده بود. هانیه و فرشته که سر جاشون خوابیده بودن و بیشتر بچه های تجربی ( حدود 10 نفر) روی تخت من و تخت خالیه کنار که بالای هانیه بود نشسته بودیم و بازی می کردیم آلوچه می خوردیم. اینقدر سر و صدا کردیم که گفتیم هانیه بیدار می شه اما مثل اینکه از دنیا رفته بود.....

بعد به شاهچراغ رفتیم .و ساعت 8به حافظیه رفتیم . اول عکس گرفتیم ( واقعاً کار مهمی کردیم و قابل ذکر بود) بعد خانم پیغمبری فال حافظ برامون گرفت . ساعت تقریباً 10 بود که به دروازه قرآن رفتیم ( البته ربروش نشستیم) منتظر هات داگ بودیم که نمی دونیم چی خوردیم. همه چیزی توش بود الا هات داگ. عده ای خواستن برن طرف دروازه قرآن . من و رضوان و هانیه و فرشته و مریم و شیما و بهاره پیاده شدیم و رفتیم. خلاصه اونجا برای خودمون می گشتیم . هانیه که جایی برای لیز لیز بازی پیدا کرده بود با بچه ها لیز لیز بازی می کردن. اینقدر خسته بودیم که هر چی چرت و پرت به زبونمون میومد می گفتیم. وقتی سوار اتوبوس شدیم هانیه به رضوان گفت " چرا نیومیدی؟؟!! اینقدر خندیدیم" دیگه داشت به سرمون می زد. بچه ها همه خواب بودن و ما از اونا عکس می گرفتیم و بالاخره تصمیم کبری گرفتیم و فاطمه رو از خواب بیدار کردیم و او قول داد که ساعت 3 ما رو بیدار کنه که الحمدلله بیدار شده ولی حال نداشته بیاد بیدارمون کنه.صبح کره و عسل بود که من دوست نداشتم . کره و شکر و زدیم تو رگ و بعد رفتیم باغ نارنجستان. خیلی قشنگ بود بهتر از خانه های تاریخی خودمون بود. بعد رفتیم خرید. و بعدشم نهار باغ دلگشا به صرف خورشت قیمه. از اونجا به سعدیه رفتیم . رضوان کیف پولش رو گم کرده بود نفهمیدیم سعدیه چیه. آخرش خانم تو اتوبوس انداخته بود. خلاصه مهمون خانم شهیر بستنی و فالوده زدیم تو رگ و بعد............ اصل کاری .

با خانم حسین نژاد در شیرینی سرای وصال قرار گذاشتیم. و کلی حال کردیم باهاش و یه جعبه شیرینی بزرگ بهمون داد. و بعد رفت. ( بی وفا دیگه دوستم نداری)

از اونجا به شاهچراغ رفتیم و شام پیتزا صوفی. از اونجا رفتیم هتل 5 ستارمون و تولد مریم ( کلاس ریاضی) بود و ساعت 1 خوابیدیم. صبح ساعت 4:30 بیدار شدیم و ساکامون رو جمع کردیم و ساعت 7 حرکت به سمت تخت جمشید . که تو راه رضوان نفسش بند اومد و کلی مکافات  داشتیم.  و اونجا رسیدیم صبحونه خوردیم و ییک (yayk (    آمبولانس اومد و رضوان و تحت معالجه قرار داد و خوب شد . خیلی هم حالش خب شد از همه ما بهتر شد. من و مریم مثل دو اوسکول ( نام پرنده ایست که..) رفتیم بالای کوه تا جناب اردشیر سوم و ملکه رو ببنیم و از دیدن جاهای دیگه ی تخت جمشید باز موندیم. دیگه بعد نهار چلو مرغی خوردیم که بد تر از اون رو تو عمرم نخورده بود مخصوصاً با دوغ بدون گازش. هانیه نمی دونست  دوغ بدون گاز اونجا رو وقتی درش رو باز می کنه همش بیرون می ریزه ، برای همین میز رو به فجیع ترین میز تبدیل می کنه) دیگه حرکت به سمت کاشان. و توراه توالت هاش با آفتابه بود من تا مسجد برای نماز شب  ترکیدم اینقدر نگه داشتم. اصفهان هم همبرگر به عنوان شام خوردیم و ساعت 1 رسیدیم.

صبحش که به مدرسه نرفتم اینقدر حال کردم تا ساعت 12 خوابیدم . قشنگ خستگی هامون رو در کردیم.

 

 

- چرا امتحانای نهایی  اینقدر بی مزه و گنگه؟ من که قصد خود کشی کردم. شما چه طور؟؟؟؟

- امیدوارم امتحان ادبیات دیگه خوب بدم!!!!!!!

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 86/03/03|+|
اردوی 2 ساعته

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

من اومدم. ( موقتی)

 

امروز بعد از اندی روز تصمیم به آپ کردن کردم. وای چقدر وقته ننوشتم.

این مدرسه ما رو به اردو نبرد و امروز 4 تا از بچه های خوب که خودم یکی از اونا بودم تصمیم گرفتیم خودمون به اردو بریم.

من ، رضوان ، مهدخت و بهاره و مامانش به باغ بهاره اینا رفتیم. جاتون خیلی خالی بود. )مریم جون این قدر یادت نبودم که خدا می دونه(  اول که رفتیم به درخت های آلوچه ( که همون گبجه سبز تهرونی هاس ) حمله کردیم همه اش رو غارت کردیم شاید یکی دوتا دیگه به درختها بیشتر نبود ( کوچولو بودن هسته هاشون سفت نشده بود ما با بچه ها کاری نداریم . مانع رشد و شکوفاییشون نمی شیم) . بعد تموم شد و به خوراکی هایی که آورده بودیم یه دستی کشیدیم و نمی دونم چرا تموم شد. بعد چهارشنبه سوری اجرا کردیم .

 زود به یادش افتادیم .آخه چهارشنبه سوری شب همایش بود کاری نکردیم .( نه که من هم تو همایش بودم جون خودم). خسته شده بودم واقعاً . ولی از اونجا که بهترین دوستم توی همایش بود و من به کمکش رفته بودم یه کم وقت گیری کرد . بیچاره دوستم روز همایش ، روز تولدش بود  و هیچکس تولدش رو یادش نبود جز من و رضوان و بهاره و دریا و مهدخت. دوستای صمیمی که از راهنمایی باهاش بودن اصلاً بهش یه تبریک نگفتن. به جز یکیشون .بگذریم که بیچاره وقتی از همایش اومده بود شب منتظر دوستاش بود که هیچ خبری از اونا نشد و چقدر گریه کرد. وقتی برام تعریف می کرد بغض گلوش رو گرفته بود و صداش می لرزید. آخه تولدش برای اون مهم ترین روزه و فراموش کردنش براش یه توهین بزرگ. ( آخه مثل خودمه اسفندیه دیگه)

و اما بقیه اردو........

من و رضوان و بهاره روی یه تنه درخت نشسته بودیم که مامان بهاره داد زد بلند شید. همه ی ما فکر کردیم سوسکی چیزیه . اینقدر جیغ زدیم که صدای سیگارتی که مهدخت پشت ما انداخته بود ، محو شد.

آتش رو روشن کردیم و سیب زمینی هم روش سوزوندیم ( از هنرهای ما هست دیگه آخه رفتیم دست بشوریم یادمون رفته بود سیب زمینی روی آتش داریم) دست شستنمون هم ماجرا داشت . کلی آب بازی کردیم.

خلاصه دیگه وقت تمام شد و ما برگشتیم. ولی کلی حال داد. جای همه خالی.

ضمیمه:

1-در ضمن این روز شماری ها که توی وبلاگ من بود برای تولد بهترین دوست بود. تولدش مبارک.

2- مریم  : بدو .... بدو

3-یادم رفت چی می خاستم بنویسم.

راستی مریم هدفت رو پیدا کردی؟

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 86/01/30|+|

 

۱

۲

۳

۴

۵

۶

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/22|+|

 

 

 

۷

 

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/16|+|
 

۸

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/15|+|

 

 

۸

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/15|+|

 

۹

۱۰

۱۱

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/14|+|
 

۱۴

۱۳

۱۲

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/11|+|
 

       ۱۵

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/08|+|

 

 

۱۶

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/07|+|

              

                ۱۷

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/06|+|

 

 

۱۸

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/05|+|

 

 

۱۹

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/04|+|

 

 

 

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/03|+|

 

21

 

 

نوشته شده توسط: مینا و رضوان در 85/12/02|+|
منوي اصلی
امكانات
خانگي سازی وبلاگ
اضافه به علاقه منديها
بارگذاری مجدد صفحه
ذخيره كردن صفحه
پرينت صفحه

آرشیو ماهانه
آمار
» تعداد بازدیدها:
» مرورگر:
امکانات اضافي

All Rights Reserved by tkoshande.Blogfa.com - © 2006